باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

برای دوست عزیز هم درد من

وبلاگ یکی از دوستان (که در شهری غریب زندگی میکنه) رو خوندم مطلب جالبی نوشته بود برای کودک تنهایش که با تصویر خودش در آینه بازی میکرد یاد سالهای اولی افتادم که به این شهر اومدیم و باران حدودا هفت یا هشت ماهه بود یادمه تابستون بود و درب بالکن بزرگی که تو خونمون داشت رو باز میکردیم که کبوترهای همسایه ها که گاهی میامدن روی نرده ی بالکن ما مینشستن رو تماشا کنه و براش با صدای کودکانه کبوترها رو صدا میکردم که بیان و باران چند دقیقه ای با دیدنشون شاد بشه و چه سخت بود اون روزها که باران رو نه میشد به پارک برد (بخاطر گرمای طاقت فرسای یزد ) و نه مهمونی چون کسی رو نمیشناختیم هنوز هم یاد اون روزها می افتم دلم برای دخترک معصومم که تو روروئک تن...
10 دی 1391

گر بیندازی مرا در چاه بالا میبری

گاهی خدا رو شکر می کنم که هنوز هم شاعرانی هستند که تو اشعارشون بیتهای نابی مثل بیت زیر  وجود داشته باشه     مثل یک کابوس مارا به رویا می بری پشت ردت تا کجا مارا به هر جا می بری باز هم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان من دلم دریاست دریا را به دریا می بری من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست  گر بیندازی مرا در چاه بالا میبری   دل خوشم گر دل به غیر از من به هرکس باختی بردنی هارا فقط از سینه ما می بری با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری مثل یک کابوس مارا به رویا می بری پشت ردت تا کجا مارا به هر جا می بری ترانه سرا : روزبه بمانی   ...
6 دی 1391

به نام حس مادری

یه کتابی دارم به نام پرسشهای کودکانه خلاصه اینکه توش عکس مراحل رشد جنین هست من برای باران توضیح دادم که شما اینطوری تو شکمم رشد کردی و دیدم گاهی با گذاشتن پارچه زیر لباسش او هم تمرین بارداری میکنه(البته یواشکی و با خجالت) یا گاهی به عروسکاش شیر میده , خیلی کمرنگ یادمه که خودمم از این بازیها میکردم میگن دخترها از کودکی به عروسکاشون حس مادری دارن یا بهتر بگم با بازی با عروسکاشون برا مادر شدن آماده میشن . بله ما از همون کودکی مادر پدر و مادر برادر و بعد از ازدواج مادر شوهر و کودکانمونیم و گاهی این حس انقدر زیاد میشه که مادر تمام مردم سر زمینمون میشیم خدایا نعمت مادر شدن رو بهمه اونهایی که آرزوشو دارن عطا کن و مهمتر از...
22 آذر 1391

خانم برومند عنایتی فرمائید

امروز رفتیم سری کامل خونه مادربزرگه رو برات خریدم قبلا هم قصه های تا به تا ( زی زی گولو ) رو خریده بودم فیلم مدرسه موشها رو هم داری فکر که میکنم می بینم اگه این خانم مرضیه برومند و آقای طهماسب نبودن ایران هیچ سریال یا فیلم عروسکی درست حسابی نداشت (گرچه میدونم سازنده عروسک کسان دیگری هستن) کما اینکه الان این اتفاق افتاده و دیگه هیچ عروسکی ساخته نمیشه که کمی دوست داشتنی باشه اون از سینما و سینمای کودک و عروسک نمیدونم چرا تمام چیزهای با ارزش رو فقط باید از آرشیو جستجو کرد هیچ چیز نویی وجود نداره . یه مجموعه هست مزرعه گل گندم صبحها پخش میشه یه عروسک فیل با یه اسم مسخره داره که اصلا دوست داشتنی نیست اینا عروسکهای زمان شماست دخترم امیدوارم یکی دس...
21 آذر 1391

جریان اشک های بی اختیار و بی جواب

یادمه چند سال پیش خونه یکی از بستگان دور هم نشسته بودیم و سریال یوسف پیامبر نگاه می کردیم (اون قسمت بود که حضرت یوسف روی سر زلیخا چیزی انداخت که فکر کنم عبای خودشون بود و زلیخا جوان شد) تحت تاثیر مفهوم سریال سکوت شده بود و همه در چشمانشون اشک جمع شده بود و خانمها گاهی اشکشون جاری میشد که بچه ی یکی از مهمونها گیر داد به مادرش که چرا گریه میکنی و خودشم شروع کرد به گریه کردن مادر بیچاره هم مونده بود چه جوابی بده هم بچه ش قانع بشه هم بذاره بقیه سریالشونو ببینن و حالا من که این شبها از شبکه آی فیلم سریال مختارنامه رو برای اولین بار از این شبکه می بینیم ( چون ما کلا از همه سریال ها عقب می افتیم تکرارشو در آی فیلم می بینیم...
4 آذر 1391

باران و آنای مهربونش و آسیاب شاه نعمت اله ولی در تفت

دیروز رفتیم تفت از آسیاب آبی که شاه نعمت اله ولی ٥٠٠ سال پیش خودش ساخته بود دیدن کردیم البته چه دیدنی درش بسته بود از سوراخ بالای در از توش عکس گرفتم حدود ٥٠٠ سال دقیقا نمیدونم قدمت داره درش که بسته است هیچ جز آثار ملی که به حساب نمیاد هیچ یه تابلو هم نداره که بفهمیم این جا اصلا چی هست چه برسه به اینکه نوشته باشه کی ساخته جای شکرش باقی ست که خرابش نکردن  نکته : به سوراخ بالای در توجه کنید عکس داخل آسیاب در ادامه مطلب   ...
4 آذر 1391

با وجود تو

 باران رو پاهام نشسته و من موهاشو شونه میکنم دستم روی موهای نرمتر از ابریشمش میکشم و غرق لذت میشم یعنی تا چند وقت دیگه میتونم این حس و این لحظات رو تجربه کنم تا چند وقت دیگه میتونم باران رو تو آغوشم فشار بدم و نوازشش کنم و اونم به تقلید من پشتمو نوازش کنه چند وقتیه که خیلی جدی به فرزند دوم فکر میکنم و دلم برای تمام محبتهایی که باید به باران میکردم و بخاطر بی تجربگی نکردم بدجوری میگیره اگه فرزند دومی در کار باشه حتما تجربه , حوصله و اطلاعات بیشتری خواهم داشت ولی یه چیزی بود که وقتی الان که باران یکی یکدونه است مختص خودشه اونم مهر مادری منه که با هیچ بچه دیگه ای تقسیم نمیشه عزیز دل مامان شاید اگه یه وقتی خواهردار یا برادر دار شدی به...
17 آبان 1391

با اجازه مرحوم فروغ

یکی از شعرهای فروغ که من خیلی دوست دارم البته با کمی ممیزی . فروغ بانویی که شجاعانه دوربین بدست گرفت و نشان داد خانه میتونه سیاه هم باشه ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده  ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من   ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی ...
2 آبان 1391

نوشته چند مخاطب دو

در سالهای سخت نوجوانی کتابهای زیادی خوندم و خودم جزئی از داستان شدم اسکارلت , آن شرلی , پر , جین ایر , بلندی های بادگیر , پرنده خارزار , بامداد خمار و خیلیهای دیگه که الان یادم نیاد با عشاقشون گریه کردم خندیدم عاشق شدم اما در همه ی زندگیم فقط یه نفر اومد که درکنارش احساس کنم خودمم و اون کسی نیست غیر از تو , تو که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی توئی که با وجودت به من معنا دادی با وجود تو دنیای من رنگ واقعیت گرفت و قبل از تو من در خیال قوطه ور بودم گرچه مادری داشتم که با چنگ و دندان منو با خود تا رویا هام پیش میبرد اما . . . وقتی تو اومدی معنای آرامش اهمیت امنیت برام واضح شد . شاید سالها طول بکشه تا آدم ها بفهمند چه گوهرهایی خدا...
28 مهر 1391