برای دوست عزیز هم درد من
وبلاگ یکی از دوستان (که در شهری غریب زندگی میکنه) رو خوندم مطلب جالبی نوشته بود برای کودک تنهایش که با تصویر خودش در آینه بازی میکرد یاد سالهای اولی افتادم که به این شهر اومدیم و باران حدودا هفت یا هشت ماهه بود یادمه تابستون بود و درب بالکن بزرگی که تو خونمون داشت رو باز میکردیم که کبوترهای همسایه ها که گاهی میامدن روی نرده ی بالکن ما مینشستن رو تماشا کنه و براش با صدای کودکانه کبوترها رو صدا میکردم که بیان و باران چند دقیقه ای با دیدنشون شاد بشه و چه سخت بود اون روزها که باران رو نه میشد به پارک برد (بخاطر گرمای طاقت فرسای یزد ) و نه مهمونی چون کسی رو نمیشناختیم هنوز هم یاد اون روزها می افتم دلم برای دخترک معصومم که تو روروئک تن...






